وسيع باش و تنها






منوی وبلاگ
آرزوی محال


صفحه نخست
تماس با نویسنده
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

نویسندگان وبلاگ
آرزوی محال


آرشیو وبلاگ
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦


لینک دوستان
تصوير تو هميشه ترين بود...محبوب روزهای مه آلود
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی
طراح قالب : هانیه

آمار و خروجی
  RSS 2.0  


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

۹

راه من

راه من به سوی فردا کجاست؟

کيست آنکه مرا آگاه کند؟

شايد آرامش خود را ميان ستارگان يابم.

زيرا گذشته ام گرفتار ظلمت بود

و گويا بار سنگينی بودم

بر دوش زندگانی.


نوشته ی آرزوی محال در ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ در جمعه ٢ شهریور ،۱۳۸٦

۸

ويرانه های گذشت ه

بر ويرانه های گذشته ی مان

بنا خواهيم کرد

شرافت و مجد فردايمان را.


نوشته ی آرزوی محال در ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ در جمعه ٢ شهریور ،۱۳۸٦

۷

اگر بميرم

اگر بميرم

آيا خواهش ها از من  دور می شوند؟

آيا طمع ها اندر باد منزوی می شوند؟

صبح می کنم   ليک

شوقها خفته اند

شب ميکنم

ليک

روحم را در بستر آرامشی نيست

آيا تشنه کامی هست که از شراب بهشتی سير گردد؟

آيا گرسنه ای هست که ار طعام خداوندی سيراب گردد؟

 


نوشته ی آرزوی محال در ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ در پنجشنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٦

۶

ای نفس

ای نفس

مبادا افسرده شوی

مبادا جاهلان را نا اميد گردی

همواره آرزومند باش

جز آرزو ديگری نمی تواند وصال را نزديک کند.

ای نفس

تو مرا از لذت زندگانی دور ساختی

و من از تو خشنودم

و چنين سر نوشتی را پذيرفتم

ای نفس

اگر هجران می تواند مردم را از عشق باز بدارد

نظمی که ستارگان را در آسمان پراکنده کرد

مشوش و واژگون می شد.


نوشته ی آرزوی محال در ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ در سه‌شنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٦

۵

قلب من  مرد.

ديروز قلب من مرد

و مردم را ز خود آگاه ساخت.

عهد و پيمانی بود از حيات من

و روزگار جوانی

از شکوه و زاری.

عشق همچون ستاره ای در آسمان

که نورش را در روز نتوان  ديد

و زيبايی آن نيز سايه ای ناپايدار.

عهد و پيمان عشق مانند خوابی ست

که عقل سليم در هوشياری

از بين رفتنی ست.


نوشته ی آرزوی محال در ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ در پنجشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٦

۴

ديدگان من

چه شبها را سحر کردم

و شوق با من شب زنده دار ی کرد

و من در کمين او بودم

مبادا اسير خواب گردد

و نگهبان بسترم خيال و جد

و می گفت:

مبادا در خواب باشی

زيرا خفتن بر تو حرام است

بيماری در گوش من  می گفت:

"گر طالب وصلی

مبادا شکوه ای بر زبان گويی"

اين روزها بر من گذشت

حال ای ديدگان من

ديدار خيال خواب را به شما بشارت  ميدهم

و تو ای نفس

حذر کن

مبادا آن عهد را به ياد آری.


نوشته ی آرزوی محال در ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ در دوشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٦

۳

آرزوها

روح در جسمم پير گرديد

و ديگر جز خيال سالها چيزی نخواهم ديد

اگر آرزوهايم فاش گردد

از عصای صبرم مدد خواهم جست

پيش از آنکه به چهل سال رسم.

                             آرزوها از من گريزانند

                    اين است حال من.

                               پس اگر پرسند:

           چه بلايی برسر او آمد؟

                               بگوييد:

           گرفتار جنون است

                              و گر به دنبال چاره بودند

                              بگوييد:

         با مرگ درمان خواهد شد.

 


نوشته ی آرزوی محال در ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ در شنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٦

۲

معشوقم را خودم آفريدم

معشوقم را

با مه رقيق خيال از

اشتياقم

قلبش را آفريدم

و با آرزوهايم

صورت دل انگيزش را

و با سوز دل

بوی خوش مويش

و دندانهايش را

با بوسه هايم.


نوشته ی آرزوی محال در ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ در پنجشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٦

۱

هيچ حسرتی در دنيا يکجا جمع نمی شود

که در اين سه کلمه:

او

دوستم

نداشت.

دستانم خالیست......


نوشته ی آرزوی محال در ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ در پنجشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٦