۹
راه من
راه من به سوی فردا کجاست؟
کيست آنکه مرا آگاه کند؟
شايد آرامش خود را ميان ستارگان يابم.
زيرا گذشته ام گرفتار ظلمت بود
و گويا بار سنگينی بودم
بر دوش زندگانی.

راه من
راه من به سوی فردا کجاست؟
کيست آنکه مرا آگاه کند؟
شايد آرامش خود را ميان ستارگان يابم.
زيرا گذشته ام گرفتار ظلمت بود
و گويا بار سنگينی بودم
بر دوش زندگانی.
ويرانه های گذشت ه
بر ويرانه های گذشته ی مان
بنا خواهيم کرد
شرافت و مجد فردايمان را.
اگر بميرم
اگر بميرم
آيا خواهش ها از من دور می شوند؟
آيا طمع ها اندر باد منزوی می شوند؟
صبح می کنم ليک
شوقها خفته اند
شب ميکنم
ليک
روحم را در بستر آرامشی نيست
آيا تشنه کامی هست که از شراب بهشتی سير گردد؟
آيا گرسنه ای هست که ار طعام خداوندی سيراب گردد؟
ای نفس
ای نفس
مبادا افسرده شوی
مبادا جاهلان را نا اميد گردی
همواره آرزومند باش
جز آرزو ديگری نمی تواند وصال را نزديک کند.
ای نفس
تو مرا از لذت زندگانی دور ساختی
و من از تو خشنودم
و چنين سر نوشتی را پذيرفتم
ای نفس
اگر هجران می تواند مردم را از عشق باز بدارد
نظمی که ستارگان را در آسمان پراکنده کرد
مشوش و واژگون می شد.
قلب من مرد.
ديروز قلب من مرد
و مردم را ز خود آگاه ساخت.
عهد و پيمانی بود از حيات من
و روزگار جوانی
از شکوه و زاری.
عشق همچون ستاره ای در آسمان
که نورش را در روز نتوان ديد
و زيبايی آن نيز سايه ای ناپايدار.
عهد و پيمان عشق مانند خوابی ست
که عقل سليم در هوشياری
از بين رفتنی ست.
ديدگان من
چه شبها را سحر کردم
و شوق با من شب زنده دار ی کرد
و من در کمين او بودم
مبادا اسير خواب گردد
و نگهبان بسترم خيال و جد
و می گفت:
مبادا در خواب باشی
زيرا خفتن بر تو حرام است
بيماری در گوش من می گفت:
"گر طالب وصلی
مبادا شکوه ای بر زبان گويی"
اين روزها بر من گذشت
حال ای ديدگان من
ديدار خيال خواب را به شما بشارت ميدهم
و تو ای نفس
حذر کن
مبادا آن عهد را به ياد آری.
آرزوها
روح در جسمم پير گرديد
و ديگر جز خيال سالها چيزی نخواهم ديد
اگر آرزوهايم فاش گردد
از عصای صبرم مدد خواهم جست
پيش از آنکه به چهل سال رسم.
آرزوها از من گريزانند
اين است حال من.
پس اگر پرسند:
چه بلايی برسر او آمد؟
بگوييد:
گرفتار جنون است
و گر به دنبال چاره بودند
بگوييد:
با مرگ درمان خواهد شد.
معشوقم را خودم آفريدم
معشوقم را
با مه رقيق خيال از
اشتياقم
قلبش را آفريدم
و با آرزوهايم
صورت دل انگيزش را
و با سوز دل
بوی خوش مويش
و دندانهايش را
با بوسه هايم.
هيچ حسرتی در دنيا يکجا جمع نمی شود
که در اين سه کلمه:
او
دوستم
نداشت.
